X
تبلیغات
رایتل
دست های خالی
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 6 اسفند‌ماه سال 1384
روزهای خاصی

به نام خدا

وقتی تو می خواهی، یا نمی خواهی، نمی دانم، همه چیز به هم می ریزد. دیروز روز بدی داشتم.امروز هم روز خوبی نداشته ام. نمی دانم، شاید روز، خوب بوده، من نه ! چقدر بد است... . روزهای خاصی، حالت باید بد شود. باید بی تاب شوی، طول راهرو را قدم بزنی، هزاران ناراحتی، از تمام کسانی که می شناسی، توی ذهنت، پشت سر هم صف می کشند و تو، نوبت به نوبت، به همه شان فحش می دهی یا توی دلت می گویی :« به جهنم». روزهای خاصی، به جرم زن بودنت، باید برنامه ات به هم بریزد و تو، به کودکانه ترین دلایل، باید چشمانت پر از اشک شود و گلویت، از بغض های بی دلیل انبار شده، درد بگیرد و خودت، هی فکر کنی که برای بهبود حالت چه باید بکنی... .مثل بالا آوردن می ماند. اولش سخت است: فشارت پایین می آید، دلت و روده هایت درد می گیرند، معده ات می خواهد از گلویت بیرون بیاید... . اما وقتی تمام آن چیزهایی که باید از درونت خارج شوند، خارج می شوند، وحتی در همان حال، تو حس بهتری داری. اشک ریختن هم همینطور است. وقتی دو کاسه ی غریب چشمانت پر از اشک می شوند و بعد مژه هایت تر می شود و گونه هایت، حس می کنی، کم کم، که آرام تری. اگر رهایت کنند، شاید چند ساعت متوالی اشک بریزی.
   وقتی توی آن کلبه ی کوچک دنجت می نشینی، کلبه ای که آن را با پرده ای از سهم بقیه جدا کرده ای، و کمی موسیقی بر جانت روان می کنی و با امواج آن هماهنگ می شوی، سرزنشت می کنند که به غم هایت دامن می زنی. اگر می توانستی همه شان را خفه می کردی. از شنیدن این نظرات قاب گرفته خسته شده ای. چطور ... وقتی جانت آتش گرفته،  تو به ترانه های پوچ شاد گوش کنی تا دلت شاد شود؟؟؟ مگر غم، گرد و غباری است که بر چهره ات نشسته تا با نسیم کوچکی از بین برود؟ چیز ریشه داری است. نه این ترانه های پوچ به شادی نشسته و نه آن غم های موسیقایی، در غمت تاثیری ندارند.

...

  

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 70302


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها