X
تبلیغات
رایتل
دست های خالی
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 27 آذر‌ماه سال 1388
مدرسه ای در دیار ق/غربت

به نام خدا


در یک مدرسه ی راهنمایی ناظم هستم. مدرسه در حومه ی شهر واقع شده. حومه به معنای زاغه نشین نیست. حومه به معنای حلبی آباد نیست. حومه فرقش با مرکز شهر این است که در مرکز شهر نیست، ممکن است که ظاهری به زیبایی مرکز شهر نداشته باشد، یا مردمش با مردم مرکز شهر کمی فرق داشته باشند. مثلا در هوای منهای چهار درجه، دامن نپوشند یا موهایشان سبز و قرمز نباشد.

در حومه، ممکن است پسر عموی دوستت در یک تفنگ بازی انتقام جویانه کشته شده باشد.


امروز : چند دختر شر و شلوغ با اصلیت بیگانه، ساکتند و در گوشه ای اشک می ریزند.

- چرا؟ چه شده؟

- پسر عموی فلان رفیقشان در یک انتقام تفنگی کشته شده. 

خدا رحتمش کند !

فردا : دخترها دوباره خندان و شلوغ ! مثل تقویم موبایل من که هر وقت کوکش کنم، زنگ می زند !



در مدرسه، بچه های بی تربیت زیادند. به لهجه ات می خندند. مسخره ات می کنند. حرف های تیز می گویند. حتی وقتی که اتصال کنند، سرت داد می کشند یا ناسزا می گویند :«گاو ماده ی بزرگ » ! 


در مدرسه، بچه های کوچک سال اول راهنمایی که تازه از دبستان آمده اند، زنگ تفریح به سمت تو می آیند و می گویند :

- خانم ! گوشواره هایتان خیلی قشنگ هستند.

- آه ممنون !


در مدرسه، وقتی که بار سوم جمله ی صف ببندید که برای یک گروه تکرار می کنی با کمی صلابت، یکی از میان گروه داد می زند :

- خیلی خوب دیگه !


در مدرسه، معلم مهربان زبان انگلیسی، از اینکه ایرانی هستی، بسیار شگفت زده می شود و کتابی از آذر نفیسی به تو معرفی می کند.

و معلم کمی مسن ریاضی که موهای کوتاه فرفری یه رنگ جو و گندم دارد، به تو فیلم «درباره ی الی » را معرفی می کند و توضیح می دهد که این فیلم، برای اینکه او ایده ای در مورد مردم ایران و فرهنگ و زندگی شان داشته باشد، خیلی مهم بوده است. او فهمیده است که مردم ایران مثل همه ی مردم دنیا آواز می خوانند، می رقصند و در جمع های خانوادگی دور هم جمع می شوند... . آری، مردم ایران مثل همه ی مردم دنیا آرامش و آزادی می خواهند، و عدالت و هوای پاک ...


در مدرسه، هر وقت که به اینجایت برسد، در حیاط پشتی که همکارانت گاهی اوقات آنجا سیگار می کشند، قایم می شوی (!) و آرام گریه می کنی. ژان-پیر از تو می پرسد که چیزی شده و تو می گویی که نه، کمی خسته ای... .


در یک مدرسه ی راهنمایی در حومه ی شهر نه-بزرگی در ق/غربت، در ازای 18 ساعت کار در هفته، حقوق عادلانه ای می گیری.

هرگز به ایران خودرو بر نخواهم گشت. کلاهم را در آن شکنجه گاه دفن کرده ام.


یا حق


بانوی گمشده


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 70302


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها