X
تبلیغات
رایتل
دست های خالی
  
 
 
آرشیو
 
پنج‌شنبه 28 آبان‌ماه سال 1388
کلاس شنا

سلام.


دیروز جلسه ی پنجم کلاس شنا بود. با گریه از آنجا خارج شدم !


عمق استخر یک متر و هشتاد سانتی متر است. من در حد صفر هم نیستم. خیلی هم می ترسم. هیچ چیزی هم یاد نگرفته ام. احساس درماندگی می کنم. برای همین برای استاد بهانه ی داستان ماهیانه را آوردم و او هم باور نکرد و البته جواب داد که ایرادی ندارد، و اینکه به خاطر این قضیه که آدم زندگی را متوقف نمی کند.


اما من به استخر برنگشتم. روی لبه نشستم و مانور های بقیه را نگاه می کردم. زمانی که دیگر واقعا سردم شده بود، به او گفتم که می روم و وقتی علت را پرسید، مثل بچه ای که از شدت درماندگی بدبخت شده، شروع کردم به گریه کردن. گفتم که بین ده نفر فقط من هستم که یاد نمی گیرم و اینکه این قضیه مرا ناراحت می کند و می خواهم شنا را رها کنم.


اگر زمانی شنا را رها کنم، آن روز روز خوشبختی من خواهد بود ! اما هرگز نخواهم توانست رهایش کنم. مثل تمام کارهای وامانده ایست که شروع کرده ام و به پایان رسانده ام. « مریضم دیگه ! »


من چرا شنا یاد نمی گیرم؟ آیا عجله دارم؟ یعنی هنوز زود است؟ چه کار کنم که یاد بگیرم؟ می ترسم غرق شوم. چکار کنم که نترسم؟


خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااا



برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 70302


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها