X
تبلیغات
رایتل
دست های خالی
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1385
بطری آب جو و زندگی

به نام خدا

- خوابگاه، اتاقی شامل پنج دانشجوی همسن و سال من

     تنها کاری که از روی علاقه انجام می دهد، این است که کارهای زشت یا مسخره اش را با طمطراق برای دیگران تعریف کند و به آنها افتخار کند. افتخار کند که با لباسی نامناسب جلو آقای «م» ظاهر می شود و دیگران را که مثل او نیستند، مسخره کند. [...]

     رهایش کنیم ! آنقدر، این روزها، خودم، فکر در سر دارم که باید دیگران را رها کنم. یک خستگی روحی عمیق بر جانم نشسته، و هیچ ربطی هم به دوران قبل یا بعد از ماهیانه ندارد. دیگر، انگار شانه های تحملم شکسته. خوب احساس می کنم. وقتی که حرف های دیگران -کوچک یا بزرگ- چون تیر خشنی بر دلم می نشیند، وقتی که از کوچک ترین مساله ای ناراحت می شوم، و کینه از رفتار دیگران توی دلم روی هم انبار می شود، یعنی اینکه ضعیف شده ام. حالا حس می کنم که این حباب نازک وجودم از همیشه نازک تر شده. گریه پشت چشم هایم نشسته. وقتی گوشه ای می نشینم، آنقدر فکر درذهن دارم که مدتها به روبرو خیره شوم. بگذار کمی ساده تر بنویسم، ساده تر و بی شیله پیله تر. یاد پارسال می افتم. چه سال بدی بود. تمام روزهایم در افسردگی گذشت. در آن اتاق دود گرفته ی تاریک، پشت آن پرده ای که تنهاییم را از ازدحام دیگران جدا می کرد... چقدر اشک ریختم... دلتنگی چیز عجیبی است. تمام زندگی آدم را بر هم می زند. اما دیگر تصمیم گرفته ام که در لحظه های تنهایی، مستقل عمل کنم. تصمیم گرفته ام که تنهاییم را تنها زندگی کنم و هیچ کس را شریک نکنم. باید به یاد داشته باشم که دیگران، دیگرانند. که شریک من نیستند.

     ای وای... این دل کوچکم کمی سفر می خواهد. اما هر روز باید درس بخوانم. باید کار کنم. باید یرای زنده ماندن پول جمع کنم. زندگی به این آسانی ها هم که از اسمش بر می آید، نیست. باید برایش اشک ریخت؛ برای لبخند کوچکی از او، مدتها منتظر ماند. باید پله ها را، دوباره و چند باره، بالا و پایین رفت؛ به این آسانی ها هم نیست. باید این دل کوچکت را، شبی، نیم شبی، غروبی، ببری پشت رودخانه ی کوچک پشت رویایت و بگذاری که کمی اشک بریزد تا از تنهایی و دربه دری نمیرد. زندگی آسان نیست... کسی به تو رحم نمی کند... تو اما باید به این دل کوچکت رحم کنی. باید کمی ببری از اجسام. باید هر چند وقت یک بار آبش دهی. باید کمکش کنی تا آرام شود گاهی... .

     زندگی چیز آسانی نیست... . مثل بطری آب جو توی اتاق پنج نفری می ماند. باید زیر تخت، توی نایلون سیاه پنهانش کنی و گاهی، اگر اجسام گذاشتند، جرعه ای بنوشی. ماجرای دل و زندگی هم همینگونه است. خلوتی، گوشه ی ساکتی، جنگل دوری، رود نزدیکی، چیزی لازم است تا بیاساید دلت کمی در آن.

     گاهی وقتها دلت می خواهد سخت از دیگران ببری. فکر می کنی ازوجودهای پراکنده در اطرافت خسته شده ای ... .

به یاد خدایی دیگر از دیگران

  


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 70302


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها